دنیای تکنولوژی - مجله‌ اینترنتی آموزشی علمی


دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      


 بهینه‌سازی سئو محتوا
 درآمد از تدریس آنلاین مهارت‌های فنی
 روش‌های پنهان درآمد از مشاوره آنلاین
 نجات رابطه عاشقانه از تردیدها
 علل ترس از تعهد در روابط
 دلایل یکطرفه بودن تلاش در عشق
 حقایق تغذیه طوطی برزیلی
 رازهای روابط موفق سنتی و مدرن
 علل و درمان استفراغ در سگ‌ها
 درآمد از فروش فایل‌های آموزشی آنلاین
 درک متقابل در رابطه عاطفی
 راهکارهای ازدواج موفق
 افزایش بک‌لینک سایت
 پاسخ به سوالات رایج درباره گربه‌ها
 راهنمای بارداری سگ‌ها
 ساخت محتوای سئو شده آسمان‌خراش
 بهینه‌سازی محتوا برای جذب مخاطب
 ریشهیابی فرار از تعهد
 تکنیک‌های رشد سایت مقالات تخصصی
 فروش محصولات دیجیتال با روش‌های برتر
 حقایق مهم درباره سگ‌های آلابای
 ترفندهای حرفه‌ای ChatGPT
 آموزش کاربردی Copilot
 نشانه‌های عاشق شدن
 بهینه‌سازی هدر و فوتر فروشگاه آنلاین
 حفظ استقلال در رابطه بدون آسیب زدن
 

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کاملکلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید



جستجو


 



3-3 عشق در ادبیات عرفانی
دکتر صفا می نویسد: «دوره ی کمال اشعار غنایی در زبان پارسی از قرن چهارم، آغاز شد. در این عهداست که شاعران سرودن نوع خاصی از شعر را که غزل می نامند و جای دادن تعزّلات دل پسند و نشیب قصائد را آغاز کردند» (صفا،51:1374)
بدین ترتیب در عصر سامانیان و غزنویان مضامین عاشقانه در نظم و نثر فارسی، به دور از هرگونه عرفان است و عشق، پیرامون زیبایی های جسمانی معشوق و شوق وصال و تلخی هجران است و بیشتر از عشق مادی و زمینی سخن به میان آمده است. معشوق در چشم شاعران این دوره، مظهر حسن و جمال ظاهر است و غالباً کنیز و غلامی است که دارای مقام و منزلتی نیست.
در دوره غزنویان، اگرچه غزل و تغزل راه تکامل پیمود، امّا در مفهوم عشق و رابطه ی عاشق و معشوق تحول چندانی روی نداد.
در این دوره «معشوق بیش و کم همان معشوق دوره ی سامانی است و عاطفه ی عشق به معنی حقیقی کلمه، همان عاطفه ی شدید انسانی است. معشوق باز هم در مقام معشوق به چشم شاعر عاشق، مظهر حسن و جمال بی مانند معشوق است» (پورنامداریان،71:1388)
بدین گونه عشق در دو قرن چهارم و پنجم، حول محور زیبایی های صوری بوده که در آثار «فرخی» به کمال خود رسید. در این فاصله منظومه ی عاشقانه ی بسیاری چون: «وامق و عذرا»ی عنصری، «ورقه و گلشاه» عیّوقی، «ویس و رامین» اسعد گرگانی، و نیز منظومه های حکیم نظامی چون: «خسرو و شیرین»، «لیلی و مجنون»، «هفت پیکر»، … پدید آمدند که در تمامی این آثار، عشق، عشقی مجازی و زمینی است و از اندیشه های عرفانی، فاصله ی بسیار دارد و در حقیقت از رودکی تا سنایی نشانی از عرفان در آثار شاعران نیست.
با ورود تصوّف و عرفان در شعر، تحولی عظیم در مفهوم عشق نیز رخ می دهد. قرن ششم را می توان آغاز این تحول دانست؛ چرا که از یک طرف با سر کار آمدن سلجوقیان که علاقه ی چندان به شعر و شاعری نشان نمی-داند. اوضاع شاعران متحّول گردید و از طرف دیگر ورود اصلاحات و اندیشه های صوفیانه، راه را برای ورود عرفان در شعر و ادب هموار کرد. کم کم سخن از معشوق حقیقی به میان آمد و تدریجاً عده ای از صوفیه و شاعران، به سرودن اشعاری بر مشرب خویش که همان غزل عارفانه بود، همت گماشتند.
«به اعتقاد صوفیه¬، تحصیل کمال نفسانی برای بشر، جز از راه تبدیل مزاج روحانی و قلب ماهیّت اخلاقی و ولایت دوم به یارمندی واسطه و میانجی ای که «جان جان¬ شناس » دارد، میسّر نیست و البته اگر قوه ای باشد از عهده این مهم یعنی پیوند دادن جان با جانان برآید، همین عشق است و بس» (ستّاری،217:1389)
در واقع، اندیشه ی رسیدن به حقیقت از پل مجاز و به همراه آن اصطلاحات صوفیانه، در شعر شاعران نمود می یابد. که آغازگر این نوع آثار عرفانی را «سنایی» و به کمال رساننده اش را مولانا دانسته اند.
دکتر صفا می نویسد: «از مهم ترین کسانی که توانست اولین بار در این راه، موفقیّت شایانی کسب کند، سنایی است… بعد از سنایی، پرداختن به غزل های عرفانی بسیار متداول شد و کسی که در اوایل قرن هفتم، غزل های عرفانی را بسیار تکامل بخشید، فریدالدین عطار نیشابوری است و بعد از او جلال الدین محمد مولوی که دیوان غزل های پرشور و عارفانه اش به نام شمس تبریزی مشهور است و فخرالدین عراقی در این راه به غایت قصوی رسیدند» (صفا،53:1374).
دکتر شریفی نیز می نویسد: «تصوف مولوی استمرار عطار است و تصوف عطار، صورت تکاملی تصوف سنایی است که از جوانب زهد آن کاسته شده و بر صبغه ی شیدایی و تغنی و ترنّم آن افزوده است» (عطار،19:1386).
بدین ترتیب در منظومه های عرفانی این شاعران است که عشق استوارترین رشته پیوند میان حق و خلق بهترین و مطمئن ترین راه برای سیر و سلوک به سوی خداوند معرّفی می گردد و سالک به راهبری عشق به وصال حق نایل می گردد و این اعتقاد دریافته می شود که:«عشق که انگیزه و مهیّج آن جمال ات، تنها یک محبوب و معشوق حقیقی دارد و آن خداست؛ زیرا خدا ذات مطلق زیبایی است که دوستدار زیبایی است و برای تجلّی کردن بر خود و مشاهده ی خود، دنیا را آفریده تا در آینه اش خود و زیبایی خویش را نظاره کند و معنای باطنی «یُحبِبکُم الله» (سوره ی آل عمران، آیه ی 31) این است که او خود را در شما دوست دارد» (ستّاری، 1389: 241ـ250).
مولانا می فرماید:
خوب رویان، آینه ی خوبی او عشق ایشان عکس مطلوبی او
(مولوی، 1387.ج6: 146)
نمودن جمال معشوق (خدا)، خویش را در آینه در حکایت زیر از عطّار نمایان است:
پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حُسن، بی مثل و مثال
فُلکِ عالم مصـحـف اســــرار او در نکــویی آیتـــی دیــدار او
… نه کسی را صبر بودی زو دمـی نه کسی را تاب او بودی همی
…چون نیامد هیچ خلقــی، مرد او جمله می مردند و دل پر درد او
آینــه فرمــــود، حالـــی، پادشاه کانـدر آیینـه توان کـردن نگـاه
شاه را قصـری نکـو بنگاشتنـــــد و آیینه انــــدر برابر داشتنــــد
بر سر آن قصر رفتـــی پادشـــاه وانگهــی در آینـه کردی نگــاه
ســــوی او از آینــه می تافتـــی هر کس از رویش، نشان یافتــی
(عطّار، 1383: 62)
بنابراین عرفان و اعتقاد به عشقی راستین و معشوقی فناناپذیر که سراسر لطف و نیکویی و زیبایی معنوی است، دارویی شد برای همه ی یأس ها و ناامیدی های ناشی از مسائل سیاسی و اجتماعی روزگار، از جمله¬ حمله ی مغول، و این عرفان مبتنی بر تصوّف عاشقانه، نه زاهدانه در قرن هفتم بیشترین نمود را در آثار شاعرانی چون عطّار و مولانا دارد؛ شاعران عارف که جان و دلی سوخته از عشق معشوق حقیقی دارند. عطّار از این عشق جانسوز، این گونه می گوید:

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه، بال و پر بسوخت

 

/>عشق آتش بـود، کردم مجمرش از دل چو عود آتش سوزنده، هم بر عود و هم مجمر بسوخت
(عطّار، الف1386: 168)
شیخ عطّار که به حقّ، بزرگ ترین عارف قرن ششم هجری است در منظومه های عرفانی خود از این عشق عرفانی و معشوق حقیقی به زیبایی سخن می گوید. او عشق را ضرورت زندگی می داند و همه ی انسان ها را به پویه در طلب جانان فرا می خواهد و معتقد است که:
جان بی جانان، که را آید به کار گر تو مردی، جان بی جانان مدار
(عطار، 1383: 41)
مناجات های پرسوز و عاشقانه اش با خداوند در این اثر حکایتگر اشتیاقی مقدّس است:
ای جهانی خلق حیران مانده تو به زیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوز بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
(همان: 14)
او در منظومه عرفانی «منطق الطیر» به شرح وادی های هفتگانه سلوک (طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا) می پردازد و بسیاری از رموز عرفانی را می کاود.
منظومه «مصیبت نامه» یکی دیگر از مثنوی های عرفانی عطّار است که شرح سفر روحانی سالکی است که برای رسیدن به معرفت حق و معشوق حقیقی، متحیّر و سرگشته، با راهنمایی پیر، سفری روحانی را آغاز می کند. در این منظومه نیز عطّار پیوسته تأکید دارد که عشق و فنای در راه معشوق لازمه ی رسیدن به معشوق است:
گـرم باید مـرد عاشق در هــلاک محو باید گشت در معشوق پاک
در ره معشوق خود، شو بی نشان تـا همه معشوق باشی، جـاودان
(عطار، ب1386: 437)
او دلش آکنده از عشق به حق است و انسان ها را به عشق حقیقی ورای آب و گِل فرا می خواند:
پای در عشق حقیقی نِه تمام نوش کن با اژدها، مردانه جام
(عطار، 1383: 128)
دلا یک دم رها کن آب و گِل را صلای عشق در ده اهل دل را
(عطار، 1388: 46)
بدین ترتیب در تمام منظومه های عرفانی عطّار آهنگ عشق به گوش می رسد. عشقی آبستن درد که عاشق را آماده هر گونه رنج و فداکاری در راه معشوق می گرداند. عشقی که مرگ در راه یا به دست معشوق را نشانه ی محبّت خالصانه می داند.

جزییات بیشتر

https://fekreshad.ir/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

«پس از عطّار، مولانا جلال الدین بلخی، با توسّل به عشقی راستین، به همه ی اندیشه های عرفانی پیش از خود کمال بخشید و چه در مثنوی معنوی اش و چه در غزلیات شورانگیز خود نداگر عشقی حقیقی است. عشق بنیاد اندیشه، جهان بینی و عرفانی اوست و محرّک او در این وادیست؛ عشق مولانا، عشقی الهی و معنوی است. این عشق، در همه عالم هست و همه ی عالم را جاذبه ی عشـق، حفظ و نگهبانی می کند. و اگر آن را از عالم باز گیریم، نظام آفرینش فرو می پاشد.» (محمّدی، 1386: 93).

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
[یکشنبه 1399-01-31] [ 09:29:00 ق.ظ ]




3-3-1 عشق در مثنوی مولانا
مولانا برآنست که عشق وصفی الهی است و هیچ انسانی نمی تواند حقیقت آنرا دریابد و تنها با عاشق شدن است که می توان طعم آن را چشید.
او نیز مانند سایر عرفا معتقد است که عشق در شرح وبیان نمی گنجد و برای درک مفهوم عشق هم باید از خود عشق یاری طلبید:
هر چه گویم عشـــق را شرح و بیـــان چون به عشق آیم خجل باشــم از آن
گر چه تفسیــر زبـــان روشنگــــرست لیک عشــق بی ‌زبـــان روشنترســـت
چون قلم اندر نوشتـــــن می‌شتــــافت چون بـه عشق آمد قلم بر خـود شکافت
عقـل در شرحش چو خـر در گـل بخفت شــرح عشق و عـاشقی هم عشـق گفت
(همان:100)
مولانا بر عظمت و بی انتهایی عشق تکیه می کند و معتقد است چنین مفهوم عظیمی را نمی توان به سند زبان کشید:
شرح عشق ارمن بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمــــام
زان که تاریخ قیامت واحد است حد کی آنجا که وصف ایزد است
(همان. ج5: 108)
ب- عشق دریایی بی کران است

در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریاییست قعرش ناپدید
قطره‌های بحر را نتوان شمرد هفت دریا پیش آن بحرست خرد
(همان: 133)
در ادامه چند نمونه اوصافی که مولانا بر وجوه مختلف عشق ارائه می دهد ، اشاره می شود: «عشق عظمت و عمق دریا را دارد ؛ آن هم دریایی که عظمت آسمان در برابر آن ، مثل حباب از کف های روی آب است و آسمان در برابر عشق ، خود را همان گونه می بازد که زلیخا در برابر یوسف» (استعلامی ، 1387 ، ج5 ، 413).
مولانا همه چیز درعالم هستی را منوط به عشق می داند و اعتقاد دارد اگر این جهان باقی ست از عمق وجود عشق است.
عشق بحری آسمان بر او کفی چون زلیخا در هوای یوسفی
دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان
(همان: 185)
ج- عشق سوزاننده است
مولانا ، بارها عشق را آتش سوزنده معرفی می کند که همه تعلقات عاشق را حتی اندیشه اش را محو و نابود می کند . و در نهایت او را به سمت معشوق حقیقی هدایت می کند.
عشق آن شعله ست کو چو برفروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
(همان: 35)
آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر وعبادت را بسوز
(همان. ج2: 88)
عشق مانند کوره ای سوزان همه ابعاد وجودی عاشق را می گدازد و مرد راه عشق آن است که تاب سوز و گدار این کوره ی آتش را داشته باشد.

د- عشق طبیب و نجات بخش است
دردفتر اول مثنوی عشق مانند طبیبی است که درمان تمامی دردها را در دست داردنمایان می گردد و به نوعی روح وجسم فرد را از جمله علت ها پاک می کند:
شادباش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علّت های ما
ای دوای نـخوت و نــامـوس مــا ای تو افلاطون و جالینوس ما
(همان. ج1: 96)
از دیدگاه مولانا عشق انسان را پاک و از خواسته های نفسانی پیراسته می گرداند و به انسان لطافت روح ، رقّت احساس ونازک دلی می بخشد . در حقیقت عاشق به زری ناب تبدیل می شود.
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز عیب و حرص کلی پاک شد
(همان:97)
عشق نجات بخش روح عاشق است ، در دریای پر تلاطم هستی :
عشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص
(همان. ج4: 73)
ه- عشق جاودانه است
مولوی معتقد است عشق ماندگار و جاودانه است او ماندگاری عشق رابه نقش روی سنگ تشبیه می کند:
خویش را تعلیم کن عشق و نظر که آن بود چون نقش فی جرم الحجر
(همان.

 

ج5: 155)

جزییات بیشتر

https://fekreshad.ir/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

و- عشق حقیقی و عشق مجازی
همان گونه که در مبحث تقسیم بندی های عشق از دیدگاه های عرفانی اسلامی گفته شد ، در یک نگاه کلی عرفا عشق را به دو دسته ی حقیقی و مجاری تقسیم کرده اند :
عشق مجازی ابتدا با محبت و هوی و بعد علاقه و بعد وجد و عشق است که منشأ آن هوی و حب مجازی است و پس از مرتبه ی عشق ، شغف است که سوزاننده ی قلب است و عشق حقیقی ، الفت رحمانی والهام شوقی است و ذات حق که واحد تمام کمالات است وعاقل و معقول با لذات است ، عاشق و معشوق است. بالجمله ، عشق حقیقی ، عشق به لقاء و محبوب حقیقی است که ذات احدیّت باشد و مابقی عشق مجاری است.» (سجادی ، 1389 : 583)
مولانا نیز در مثنوی به عشق حقیقی وعشق مجازی اشاره دارد . عشق مجازی صوری و ظاهری را مجازی و فانی می داند و عشق به حضرت حق را حقیقت عشق معرفی می کند.
او به نقد عشق های ظاهری پرداخته و به خواننده هشدار می دهد که عشقی برتر ، عشق به حضرت حق بیندیشد:
چند بازی عشق با نقش سبو بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش دیدی ز معنی غافلی از صدف دری گزین گر عاقلی
(همان. ج2: 64)
مولانا عشق های جسمانی وظاهری وفانی و ناپایدار می داند و با تمثیلی زیبا آن را بیان می داد:
عشق مجازی مانند نوری است که از آتش به وجود می آید ، با خاموش شدن آتش نور به دود تبدیل و از بین می رود:
زآنک آن حسن زراندود آمده است ظاهرش نور اندرون دود آمده است
چون رود نور و شود پیدا دخـــان بفسرد عشق مجــــازی آن زمـــان
(همان. ج 6: 52)
در نگاه مولانا ماندن در مرحله ی عشق های مجازی ، ازرشمند نیست وباید به معشوق حقیقی عشق ورزید:
هر چه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواری است آن جان کندن است
(همان: 167)
عشق مولانا بی هیچ تردیدی عشق الهی است ؛ با تأمل در گفتار اوپیداست او به دنبال معرفی عشق ، ورایمیل و کشش جسمانی بوده با عشقی عظیم و والا که نه تنها در محدوده ی روابط جسمانی نمی گنجد ؛ بلکه هرگونه تعلق جسمانی و مادی را نیز نفی می کند . عشقی که خود تجربه کرده ، این عشق رسیدن به کمالی را که غایت وجود انسان است ، برای او ممکن می سازد با غایتی که عقل و علم به تنهایی راهی به درگاهش ندارد . از این رو با تکیه بر حصار محکم محبت الهی ، عشقی باقی وجاودان را تجربه کرده است.
عشق یزدان بس حصاری محکم است رخت جان، اندر حصارش می کشم
(همان. ج1: 600)
3-4 عشق در غزل
غزل در لغت «حدیث صحبت و عشقِ زنان»(معین. «غزل») است و در اصطلاح ادبی نام یکی از انواع شعر است. در اولین دوره های شعر فارسی، غزل فاقد شکل و قالبی مجزا بوده است و به طور کل به شعری که «اولاً عاشقانه و ثانیاً بسیار متناسب برای موسیقی و آوازباشد، اطلاق می گردید» (شمیسا،1362 :14).
«مضمون غزل، غالباً ذکر زیبایی معشوق و بی وفایی و سنگدلی او و قصّه ی فراق و محنت کشیدن عاشق است»( همان: 2).
چنان چه ازین تعاریف بر می آید، غزل بستری است برای بیان حالات عاشق، و در واقع عشق، اصلی ترین مضمون غزل است که بر مدار معشوق دور می زند؛ می توان گفت؛ هسته مرکزی غزل، معشوق است.
معشوق در غزل، موهوم است و اگردر اصل، حقیقی بوده است، در غزل به اسطوره تبدیل می شود. معشوق، سنگ صبور عاشق است و شاعر، دردها و آرزوهای خود را، در ابیات پراکنده ای خطاب به او بیان می کند؛ البته، معشوق شاعران در غزل متفاوت است؛ این معشوق در غزل های عارفانه، خدا، در غزل های مدحی، ممدوح و در غزل های عاشقانه، گاه زن و گاه نوخط است؛ در بعضی از غزلیات هم ممکن است این چند نوع معشوق، درآمیخته باشند.
تاریخ ادبیات زبان فارسی غزل سرایان قهّاری را به خود دیده است، از بین این شعرا، سعدی را به عنوان بزرگ ترین سراینده ی غزل عاشقانه، مورد بررسی قرار داده¬ شده است.
3-4-1 عشق در غزلیات سعدی
عشق، حدیثی بی پایان است که حجم بسیار گسترده ای از سروده های سعدی را به خود اختصاص داده است. غزل سعدی یکی از بهترین جلوه گاه های ظهور این مفهوم می باشد. او درغزل هایش عشق را جاودانه کرده است.
دیوان سعدی نقطه ی اوج غـزل عاشقانه زبان فارسی است. هر چند سعدی نیز چون سایر شعرای دوره ی خود گوشه چشمی به عرفان داشته است؛ اما به طور کلی غزل سعدی عاشقانه است نه عارفانه. معشوق در غزلیات سعدی مقام والایی دارد و گاه حضور معشوق آسمانی، غزلیات عارفانه را تداعی می کند؛ امّا در مجموع معشوق سعدی، زمینی است. در غزل سعدی شور و سر زندگی موج می زند و از وصال هم سخن گفته می شود.
غزل سعدی محل بیان لطائف عاشقانه است که می توان آن را حمل به مضامین عارفانه نیز کرد و یا در خلال آن از مطالب اجتماعی و سیاسی نیز سخن گفت؛ اما هدف اصلی، بیان کلامی عاشقانه است. غزلیات سعدی از جهت زبان،معنی وفصاحت و بلاغت منحصر به فرد شمرده می شود. در حقیقت غزل او، معیار غزل فارسی است و غزل های پیش و پس از او عموماً با غزل او سنجیده می شوند. (شمیسا،1382: 223-216)
سعدی عشق را پادشاهی مستبد معرفی می کند که هرگاه در سرزمینی اقامت گزیند، همه آن ملک را در اختیار خود در می آورد و با ورود عشق به ملک وجود انسان، فرد تحت سیطره او در می آید.
عشق دانی چیست؟ سلطانی که هرجا خیمه زد بی گمان آن مملکت بروی مقررمی شود
(سعدی،498:1382)
3-4-1-1 ویژگی های عشق
الف- درک عشق در عاشقی است
تنها کسانی می توانند از رمز و راز عشق آگاهی یابند و به درک آن نائل آیند که دل به آن سپرده باشند. سعدی نیزچون مولانا تنها راه درک وشناخت عشق راعاشقی می داند:
حدیث عشق نداند کسی که درهمه عمر به سر نکوفته باشد در سرائی را
(همان : 389)
درد عشق از هر که می پرسم جوابم می دهد از که می پرسی که من خود عاجزم درکارخویش
)همان :530(
همانگونه که از ابیات فوق برمی آید سعدی بر این عقیده است که عشق در کلام نمی گنجد و باید دل بدان سپرد؛ ضمن آن که در جایی دیگر به این نکته اشاره می کند که عشق بیماری است که درمانی ندارد:
دردی ¬ست درد عشق که هیچکس طبیب نیست گر دردمندعشق بنالد غریب نیست
(همان:430)
ب- عشق آدمیّت است
درغزل سعدی،عشق موهبتی معرفی می شودکه انسان را از زندگی حیوانی دور کرده وبه او ارج وقرب می-بخشد؛ او باختن جان و دل و دین را شرط عاشقی می داند:
عشق آدمیّت است: گر این ذوق در تو نیست همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
(همان: 383)
آدمی نیست مگر کالبدی بی جان است آن که گوید که مرا میل به دیدار تو نیست
(همان: 433)

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
 [ 09:28:00 ق.ظ ]




3-4-1-2 ویژگی های عاشق
از جمله تأثیرات درظاهر عاشق که سعدی بدان ها اشاره کرده است؛ روی زرد عاشق و پیکر هلالی اوست. عشق خواب و خور و سلامتی جسمانی را از عاشق سلب کرده است، اما عاشق به عشق به عنوان اکسیری می نگرد که مس وجود او را به طلا تبدیل کرده است:
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
(همان: 544)
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
(همان: غزل 486)
یکی دیگر از نشانه هایی که سعدی برای عاشق ذکر می کند اشک جاری برگونه ی عاشق است:
ماجرای دل نمی گفتم به خلق آب چشمم ترجمانی می کند
(همان: 486)
همان طور که از بیت فوق بر می آید حتی اگر عاشق، خود از عشق کلامی بر زبان نراند، آب دیده حالات درونی او را فاش می کند:
من نگفتم سخن در آتش عشق تا نگفت آب دیده ی غمّاز
(همان:515)
ب- عاشق انگشت نمای مردم است
عشق چنان بر روح و جان عاشق چیره شده است که دیگر پروای نام و ننگ ندارد. از ملامت مردم دلگیر نمی-شود و جور رقیب نیز او را آزار نمی دهد:
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار با من همان حکایت گاو دهل زن است
(همان: 415)
انگشت نمای خلق بودن زشت است و لیک با تو زیباست
(همان: 399)
سعدی عاشق از اینکه خلق او را دیوانه بخوانند، ابایی ندارد، چرا که معتقد است آن ها از سرّ عشق بی خبرند. اگر دیگران او را دیوانه می نامند، او نیز آن ها را از جهت بی خبری از سرّ عشق مجنون می نامد:
نالیدن بی حساب سعدی گویند خلاف رای داناست
(همان:400)
سعدیا نزدیک رای عاشقان خلق مجنونند و مجنون عاقلست
(همان: 412)
ج- عاشق تلوّن کلام دارد
عاشق که از می عشق محبوب سرمست است است. هر لحظه به گونه ای سخن می گوید.گاه زیبایی های عاشق را برمی شمارد، گاه از او گلایه می کند، گاه از در التماس و خواهش وارد می شود، گاه بر جور و جفای اومی تازد، گاه خود را سرزنش می کند و گاه معشوق را مورد ملامت قرارمی دهد:
بسامد ابیاتی که شاعر در آن به نوعی دست به دامن معشوق است و از او می خواهد عاشق دلخسته اش را بنوازد، حتی با عقاب، به مراتب نسبت به سایر حالات بیشتر است:
سری به صحبت بیچارگان فرود آور همین قدرکه ببوسند خاک پایی را
(همان: 389)
دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است که با شکر دهنان خوش بود سوال جواب
(همان:391)
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
(همان: 382)
بساز با من رنجور ناتوان ای دوست ببخش بر من مسکین بی نوا ای دوست
حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست
(همان: 426)
با وجود این همه ابراز عجز در برابر معشوق گاه شاعر عاشق چنان آرام و قرارش را از دست داده که معشوق را مورد سرزنش قرار می دهد:
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی گر دوستان داری بسی ما نیز هـم بــد نیستیم
سعدی گر آن زیباترین بگزید بر ما همنشین گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم
(همان: 568(
و گاه تلاش می کند خودش را از دام عشق رهاند:
هر شب اندیشه ی دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر
)همان: 511)
اما راه گریزی نمی بیند:
چند کردم که دل به کس ندهم چه توان کرد با دو دیده ی باز
(همان: 515)

جزییات بیشتر

https://fekreshad.ir/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

وباز از معشوق می خواهد او را مورد لطف قرار داده و دست گیر عاشق پاک باخته اش باشد:

سرمی نهم که پای برآرم ز دام عشق وین کی شود میسرم ای دوست دست گیر
(همان: 514)
د- عاشق صبور نیست
یکی از خصیصه هایی که عاشق با آن دست به گریبان است، بی قراری و ناشکیبایی است. هرچه عشق درعاشق بیشتر اثر می کند، صبر و قرار از او دورتر می شود. اگر عشق از دری وارد شود، صبر از در دیگر خارج می شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر مانده و نه هوشم
(همان: 558)
عشق و سودا و هوس در سر بماند صبرو آرام و قرار از دست رفت
(همان: 440)
سعدی در جای جای غزلیاتش براین مفهوم اشاره دارد که عاشقی و صبوری با هم جمع نمی شوند:
آب را قول تو را آتش اگر جمع کند نتواند که کند عشق و شکیبایی را
(همان: 389)
او برای تحّمل دوری و فراق معشوق دست به دامان صبر و خویشتن داری می شود. اما هرچه عشق بیشتر در دل وجانش می نشیند صبرو قرار کمتر می شود:
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم هر روز عشق بیش تر و صبر کمتر است
(همان: 408)
دلی که عاشق و صابر بود

 

مگر سنگ است ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است
(همان: 455)
ه- عاشق وفاداراست
در غزلّیات سعدی عاشقی را می بینیم که با وجود تمامی بی قراری ها، برجور و جفای معشوق صبر می کند، چنان دل به مهر او بسته است که عهد شکنی معشوق را نیز به جان می خرد ولی دل از او بر نمی گیرد:
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
(همان: 546)
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی هنوز بر سرپیمان و عهد وسوگندم
(همان)

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
 [ 09:28:00 ق.ظ ]




و- عاشق نصیحت پذیر نیست
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
(حافظ، 1385: 89)
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
(سعدی، 1382: 400)
در نگاه سعدی شور عشق و منطق عقل در یک ظرف نمی گنجند و عشق و نصیحت، پذیرای هم نیستند:
هرگزجماعتی که شنیدند سرّعشق نشنیده ام که باز نصیحت شنیده اند
(همان: 479)
عشق، با نیروی خود تحمّل کشیدن بار ملامت را نیز آسان می کند:

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحّمل نکنم بار جدایی
(همان: 605)
ز- عاشق درنخستین دیدار اسیر عشق می گردد
یکی ازویژگی های عشق ورزی در غزلیات سعدی این است که عاشق در نخستین دیدار، اسیر دام عشق می گردد و یکسره در تمّنای معشوق می گدازد:
اول نظر که چاه زنخدان بدیدمش گویی در اوفتاد دل از دست من به چاه
(همان: 597)
گفتم یکی به گوشه ی چشمت نظر کنم چشم در او بماند و زیادم مقام شد
(همان: 472)
دیدن چهره معشوق دریک لحظه ،چنان عاشق را به عشق مبتلا می کند که راه گریزی برایش نمی ماند:
خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم گفت از این کوچه ی ما راه به در می نرود
(همان: 495)
معشوق در همان نگاه نخست، همه وجود عاشق را از آن خود می کند :
همان گذشت و نظر کردمش به گوشه ی چشم که یک نظر بربایم، مرا زمن بربود
(همان: 490)
دیدار معشوق چنان مطبوع است که جهان را پیش چشم عاشق خوار و بی ارزش می کند:
روزی به دلبری نظر می کرد روی من زان یکنظر مرا دو جهان ازنظر فتاد
(همان: 448)
3-4-1-3 ویژگی های معشوق
الف- معشوق دست نیافتنی و گاه ملکوتی است
در بررسی غزلیات سعدی گاه با معشوقی مواجه ایم که ارج و قُربی فراتر از یک معشوق خاکی دارد، و در هاله ای از تقّدس فرو رفته است. گاه تقّدس و حشمت مکان مقدسی چون مسجد به او نسبت داده می شود و عاشق در برابر او پست و بی مقدار شمرده می شود:
گر زپیش خود برآنی چون سگ از مسجد مرا سر زحکمت برندارم چون مرید از گفت پیر
(همان: 514)
وگاه معشوق، باز بلند پروازی است وعاشق، ملخی کم ارزش. توجه به ملخی بی ارزش شایسته بزرگی باز نیست:
کجا به صید ملخ همتت فرو آید بدین صفات که تو باز بلند پروازی
(همان: 637)
شاعر معشوق را چنان والا می بیند که گاه حتی وصال را نیز از خود دور می کند و در مقابل معشوق اظهار عجز می کند:
سعدی به قدر خویش تمّنای وصل کن سیمرغ را چه لایق زاغ آشیان توست
(همان: 404)
آه ما باد ، به گوش تو رساند هرگز که نه ما بر سرخاکیم وتو برافلاکی ؟
(همان: 514)
هر چند در سروده های سعدی از وصال هم سخن به میان آمده اما به طور کلی، عاشق غزلیات سعدی به ندرت خیال وصال را در سرمی پروراند. تا آنجا که گاه فقط به دیدار معشوق رضایت داده و آن را از بزرگ ترین آرزوهای خود می داند :
من این طمع نکنم کز تو کام بر گیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم
(همان: 555)
ب- معشوق خود بین و بی اعتنا به عاشق است
یکی از صفات معشوق در غزلیات سعدی خود بینی و کم توجهی به عاشق زار است. معشوق به جهت حسن وکمالاتی که دارد ، از توّجه به عاشق خاکسار که سوخته ی عشق اوست، سر باز می زند:
تو در آینه نگه کن که چه دلبری و لیکن تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد
(همان: 466)
او با زیرکی عاشق را در دام عشق گرفتار کرده و

دانلود پایان نامه

 

آتش عشق را در دل عاشق شعله ور ساخته است. در حقیقت معشوق غزلیات سعدی با زیرکی و حساب شده، به عاشق کم توجهی می کند. زیرا می داند با این کار او بیشتر شیفته ی محبوب می شود ومشتاق تر برای وصال. معشوق هرازچند گاهی عاشق را با کرشمه ای مورد لطف قرار می دهد؛ آتش عشق را در دل اوشعله ورتر می سازد و باز از او روی برمی گرداند:
بر آمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی فغان از قهر لطف اندود و زهر شکّرآمیزت
(همان: 396)
دیوانه می کند دل صاحب تمیز را هرگه که التفات پریوار می کند
(همان: 485)
هر چه عاشق شیفته تر می شود، معشوق به او بی اعتناتر می شود:
تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت
تو بدین هر دو چشم خواب آلود چه غم از چشم‌های بیدارت
(همان: 395)
تا جایی که عاشق خودش را سائل بی نوایی می نامد که نیازمند توجه سلطان عشق، معشوق، است:
تفاوتی نکند قدر پادشـایی را که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک ز خیـل خانه براننـد بی‌نوایی را
(همان: 389)
کلام سوزناک سعدی در همه کس و همه چیز تأثیر می گذارد مگر معشوق :
سِحر سخنم در همه آفاق ببردند لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری
(همان: 635)
سعدی آتش زبانم در غمت سوزم چو شمع با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست
(همان: 434)
حتی اشک عاشق نیز در معشوق اثر نمی گذارد:
تو که چون برق بخندی چه غمت دارد زآنک من چنان زار بگریم که به باران ماند
(همان: 476)
و پاسخ معشوق سنگدل به عاشق بی دل چنین است:
به خنده گفت که من شمع جمعمای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد
(همان: 650)
ج- معشوق عهد شکن است
یکی از ویژگی هایی که در غزل سعدی برای معشوق یافت می شود؛ بی وفایی و یا عهد شکنی است. این معشوق بر خلاف عاشق برای پای بندی به عهد، التزامی ندارد؛ وقتی معشوق به خود عاشق کم توجه است؛ عهد و قرار با او نیز چندان مهم و مورد توجه نیست:
عهـد تو و توبه ی من از عشق می بینم و هر دو بی ثبات است
(همان: 403)
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده ی احسان بودم

(همان: 396)

جزییات بیشتر

https://fekreshad.ir/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

3-5 مکتب وقوع
«مکتب وقوع یعنی مکتب واقع گویی و به اصطلاح واقعیّت را همان طور که بین عاشق و معشوق است گفتن. این مکتب که به بیان حالات و عواطف واقعی عاشقانه می پردازد، اطوار حقیقی معشوق از قبیل ناز و قهر و خشم و دشنام و احوال عاشق از قبییل رنجش و اشتیاق و پیغام و تمنا و نگاه را وصف می کند» (شمیسا، 1381: 198).
سبک وقوع، سبک میانه ای بود بین سبک عراقی و هندی که از ویژگی های بارز آن می توان، سادگی زبان و خالی بودن از اغراق های شاعرانه را نام برد. «مکتب وقوع یا زبان وقوع، مکتبی که در ربع اوّل قرن دهم در شعر فارسی به وجود آمد و غزل را از صورت خشک و بی روح قرن نهم بیرون آورد و تا ربع اوّل قرن یازدهم ادامه داشت و برزخی بود میان شعر دوره ی تیموری و سبک هندی و غرض از آن بیان حالات عشق و عاشقی از روی واقع بود» (دهخدا: مکتب وقوع).
در مقدمّه ی دیوان بیدل دهلوی نیز، به شعرای مکتب وقوع به این صورت اشاره شده است؛ در مکتب وقوع که بیشتر حوزه های ادبی شیراز و اصفهان را تحت نفوذ خود داشت، با تلاش شاعرانی چون: کاتبی، وحشی بافقـی، اهلی شیـرازی، زلالی خوانساری، مکتبی شیـرازی و خـواجه ثنایی، اندک اندک سلطه و سیطره ای بی چون و چرا بر ادب و شعر پارسی آغاز کرده بود. بابافغانی شیرازی به مثابه ی شاعری صاحب سبک، چهره ی محبوب شاعران پس از حافظ محسوب می شد. کوشش بیشتر شاعران این دوره آن بود که از طرز تازه پیروی و تقلید کنند و با دنبال روی از بابافغانی به کشف سرزمین های ناشناخته در شعر نایل آیند» (بیدل دهلوی، 1374. ج1: 11).
3-5-1 ویژگی های شعر عاشقانه در مکتب وقوع
«اساس شعر مکتب وقوع این است که وقایع بین عاشق و معشوق و حالات آنان، مبتنی بر واقعیت باشد» (شمیسا، 1381: 270).شعرای این دوره که دریافته بودند شعر سبک عراقی از واقعیّت دور شده و کاملاً جنبه ی ذهنی و انتزاعی یافته، بر آن شدند تا با دگرگون ساختن رابطه ی میان عاشق و معشوق، به آن صورتی حقیقی و واقعی ببخشند. اما در این راه از پرداختن به سایر مهمّات غافل ماندند.
«اشتباه اصلی شاعران مکتب وقوع در مسأله بازگشت به حقیقت و واقعیت گویی در این بود که واقعیت را تحت تأثیر سابقه ی غـزل پردازی فقط طـرح ماجراهای عاشـق و معشـوق می پنداشتند و از دیگر واقعیت های پیرامون خود به کلّی غافل بودند» (شمیسا، 1380: 281).
مسأله دیگر آن است که شاعران این مکتب حتی در تبیین این ماجراها نیز، سطحی و محدود عمل می-کردند.«مشخصه ی شعر مکتب وقوع، باورداشت (make beelieve)است یعنی خواننده می خواهد شعر را باور کند. منتهی دریغا که این حقیقت نمایی(versimilitude) که لازمه هر اثر هنری بزرگ است سطحی و محدود به بیان حالات و اطوار عاشق و معشوق است(آن هم عاشق مذکر است.»(شمیسا، 271:1382)
الف- اظهار عشق معشوق به عاشق
«برخلاف سیر طبیعی شعر غنایی فارسی که عاشق نسبت به معشوق اظهار عشق می کند، در شعر وقوعی این اظهار عشق از جانب معشوق است و حتی عاشق از معشوق می گریزد» (شمیسا، 1380: 270).
انعکاس حالات و وقایع میان عاشق و معشوق از ویژگی های این مکتب است. برخلاف آنچه در شعر غنایی فارسی شاهد آن هستیم که عاشق نسبت به معشوق اظهار عشق می کند، در شعر وقوعی این اظهار عشق از جانب معشوق است. در این سبک که بیانگر روابط عاشق و معشوق است، واقعیّت های روابط عاشقانه به نحوی بیان می شود که شاید در سبک های گذشته به خوبی بیان نشده باشد.
بابافغانی از صاحب نامان شعر مکتب وقوع در غزلی حالت عشق خود را به شیوه ی وقوع چنین بیان می-دارد:
سیمـــای توام در دل پر نور نگنجـــد نور شجر حسن تــو در طـور نگنجـــد
در حلقه ی دل ها ز صدای نی تیــــرت شوری است که در انجمن سـوز نگنجـد
بر کنگـره ی وحدت و بر دار حقیقــت غیر از سر شوریـده ی منصــور نگنجــد

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
 [ 09:27:00 ق.ظ ]




ج- معشوق مذکّر
دکتر خانلری مقوله توجه به معشوق مرد را بزرگترین عیب وارد به سبک وقوع می داند: «در مکتب وقوع معشوق مرد است زیرا اصل بر حقیقت گویی است و از این رو سخن گفتن از زن خطرناک است» (خانلری، 1354: 160).
عشق محتشم کاشانی به معشوقش شاطر جلال که عشقی است صادقانه همچون عشق به یک زن و در تمامی غزل هایش در رساله ی جلالیه، واقعه گویی و واسوخت را پرورانده است.
3-5-2 واسوخت
واسوخت در فرهنگ معین به معنای «اعراض و روگردانی از کسی می باشد» (معین. «واسوخت»). دکتر شمیسا درباره شعر واسوخت می نویسد: «واسوخت، نوعی از وقوع گویی و منشعب از آن است و به شعری اطلاق می شود که مفاد آن، اعراض از معشوق باشد و این کلمه، با حذف نون مصدری واسوختن، درست معنی ضد آن را که سوختن باشد، می دهد»(شمیسا،155:1362).
در واقع مکتب واسوخت، تلاشی است برای نجات مکتب وقوع از ادامه ی ابتذال و تکرار که در آن عاشق، سوز و گداز عاشقانه ی خود را به معشوق باز می گوید و بر خلاف سنّت شعر فارسی، عاشق نسبت به معشوق بی اعتناست و از او روی گردانی می کند. وحشی بافقی را مبدع این شیوه دانسته اند. «وحشی با نهایت سادگی و بی پیرایگی و روانی شعر می ساخت و آثار نظم او شور و حالت مخصوصی دارد و پیداست که این شاعر در فکر تنظیم الفاظ نبوده بلکه از روی تأثّر شعر می ساخته است» (همایی، 1375: 302).
در ترکیب بند معروف وحشی بافقی، به وضوح می توان به مضامین واسوختی پی برد:
مدّتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیــه درد بریدیــــم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اوّل و آخر این مرحلــه دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کـوی دل آرای دگـر با غزالی به غزل خــوانی و غوغـای دگر
تو مپندار که مهر از دل محــــزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیــــرون نرود
وین محبّت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این برود، چون نرود
(وحشی بافقی، 1390: 254)
ما چون ز دری پای کشیـدیم کشیدیـــم امید ز هر کس که بریدیــم، بریدیم
دل نیست کبوتــر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریـــدیم، پریدیم
رم دادن صیـد خود از آغـــــاز غلط بود حالا که رمانــدی و رمیدیم، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضه ی خلـــد است انگار که دیدیم ندیدیـــم، ندیدیــم
صد باغ بهار است و صدای گل و گلشن گر میــوه یک باغ نچیدیم، نچیدیــم
سر تا به قدم تیغ دعاییـــم و تو غافـــل هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم
(همان: 103)

جزییات بیشتر

https://fekreshad.ir/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87/

 

3-6 شعر مشروطه و عشق
انقلاب مشروطه به عنوان مهم ترین عامل ایجاد تغییرات سیاسی، اجتماعی و فرهتگی در ایران شناخته می شود. «در دوران معاصر تحّول اجتماعی مهمی که توانست تفکر و در نتیجه سبک شعری را تغییر دهد، انقلاب مشروطه بود … انقلاب مشروطه ادبیات را- عمدتاً به لحاظ فکری- به دو بخش کهن و نو تقسیم کرد. به گونه-ای که هیچ گاه بین سبک های ادبی تا¬ این حد اختلاف نبوده است» (شمیسا،1382:339). تا پیش از وقوع نهضت مشروطه ادبیات فارسی در همه ی سبک ها یک سیاق کلی را طی می کرد. شعر در اختیار گروه خاصی قرار داشت که با مراکز قدرت در ارتباط بودند. این انقلاب در وهله ی اول، شعر را از محیط دربار خارج کرده و در اختیار مردم قرار داد. «مردم به پاره ای از آزادی ها دست یافته بودند، سواد و دانش اجتماعی عمومیّت یافته بود و مردم توانسته بودند شیوه ی حکومتی خود را انتخاب کنند. این اصل هم برای اکثریت جامعه و هم تا حدودی برای حاکمّیت سیاسی پذیرفته شده بود که مردم لازم است بر سرنوشت خود مسلّط باشند. از این پس، همه چیز به نوعی با جامعه و مردم ارتباط پیدا می کرد. بنابراین ادبیات هم مثل دیگر مظاهر اندیشه و فرهنگ به مردم رو آورد و انعکاس ارزش های اجتماعی را وجهه همّت خود قرار داد. به همین دلیل به شعر ازین دوره، دیگر نه به عنوان پدیده ای تجّملی و منحصر به گروه های محدود حاکم یا برگزیدگان فکری، بلکه همچون امری عمومی و متعلق به گروه های وسیع جامعه باید سخن گفت که به جای ارتباط مستقیم با دربار و گروه های بالای اجتماع از طریق مطبوعات متعّدد و رنگارنگ و با محتوای سیاسی و انقلابی مورد علاقه ی همگان، مخاطبان خود را در گوشه و کنار شهرستان ها و حتی روستا های کشور سراغ می گرفت » (یاحقی،1387:14).
عوامل گوناگونی در ایجاد این شرایط دخیل بوده اند؛ «پدیده های فرهنگی چون اعزام دانشجو به فرنگ، تاسیس روزنامه و نشر کتاب، ترجمه ی آثار علمی و ادبی و فرهنگی، تاسیس دارالفنون و مدارس جدید، سوادآموزی بانوان، آشنایی با افکار نوین غربی و غیره … همچنین پدیده های اجتماعی¬، اقتصادی همچون گسترش شهرنشینی، رشد هرچند اندک طبقه ی متوسط و شکاف برداشتن جامعه دو قطبی کهن که عمدتاً از دو طبقه ی فرادست و فرودست تشکیل می شد، پیرایش نمونه هایی از کارگاه های فنی و صنعتی و کارخانه ها … این پدیده-ها جامعه ی

 

زخوت زده ی ایران را به حرکت و تلاطم درآورد»(جعفری،20:1388).
درون مایه و محتوای سروده ¬ها تا پبش از مشروطه عموماً مدح، توصیف طبیعت، وصف حالات، احساسات و عواطف عشّاق و بیان اندیشه های عرفا بود. «به دلیل فضای پر جنب و جوش اجتماعی، شعر به گونه ای مستقیم وارد مسائل اجتماعی شد. محتوای آن تغییر کرد و سخنان تکراری دوره ی قبل جای خود را به مسائل گوناگون اجتماعی بخشید»(همان: 65). از شاخص ترین مضامین شعری دوره مشروطه می توان به مفاهیمی چون؛ وطن، آزادی و قانون اشاره کرد.
در چنین شرایطی که در حقیقت شعربه وسیله ای برای مبارزه و آگاه سازی مردم مورد استفاده قرار می گیرد، شاعر مجال چندانی برای پرداختن به احساسات فردی و تجربه های خاص فردی خود ندارد. در واقع دغدغه-های اجتماعی و انگیزه های غیر فردی گوی سبقت را از عواطف و احساسات شاعر ربوده و عشق در مرتبه ای پایین تر از آن فرار گرفته است.
در شعر مشروطه «وطن» جایگزین معشوق دوره های قبل شعر فارسی می گردد:
معشوق عشقی، ای وطن، ای عشق پاک ای آنکه ذکر نام تو شام و سحر کنم
(عشقی،226:1357)

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
 [ 09:27:00 ق.ظ ]